#محاق_پارت_269

انگشت شَستَ اش را روی صورت نیلوفر کشید:

ـ نیلوفر فعلا پیشت هست؛ وقتی خواستی بیای پیش من با وکیل شرکت هماهنگ می کنم تا نیلوفر رو پیش مادربزرگش ببره. نمی تونم دل اون پیرزن بی گناه رو بشکنم. اگر قراره نیلوفر توی چاه عرفان بیوفته؛ اون جا راحت تر می افته.

می نالم:

ـ میشه نری؟

بر می گردد و ناراحت نگاهم می کند. قدم بلندی بر می دارد. از جایم بلند می شوم و انگشت های پایم را به داخل جمع می کنم. با ناخن بلند دست چپم، لاک های کمرنگ روی انگشت های دست راستم را می خراشم و دوباره با بغض می پرسم:

ـ می تونی نری؟ لااقل بی من نرو! چطور می تونی؛ بدون من بری؟ درستش این بود؛ من و تو باشیم! نه تو و زن عمو!

لبخند کمرنگی می زند و پریشانی موهای خُرد شده ام را عقب می زند:

ـ خودت می دونی؛ چه قدر دوستت دارم و برای بودنت کنار خودم، هر کاری می کنم.

سرم را بالا می آورم و او نَرم دستش را به گوشواره های قلبی سوزنی گوشِ راستم می رساند:

ـ فقط یه مدت بمون اینجا! می یارمت پیش خودم. نمی دونم چرا می خوای به این پسره کمک کنی...

میان حرفش می پرم و چشم هایم را محکم روی هم فشار می دهم:

ـ همایون، همه این گندکاری ها از گور بابای من بلند می شه.

دستش را میان دستم می گیرم:


romangram.com | @romangram_com