#محاق_پارت_268

همایون همان ترسی بود که رفتنش را هیچ وقت نمی خواستم.

هر وَر زندگی را جمع می کردم، همایون از آن ورش بیرون می زد.

ـ می دونم دیر بهت گفتم. می دونم حق داری؛ خیلی از دستم عصبانی باشی. می شناسمت پامچال، درک من برات اصلا سخت نیست. میثم هست؛ اما زیاد روی بودنش حساب نکن. به خشایار چیزی نگفتم، راستش اصلا ازش خوشم نمیاد! حس خیلی بدی بهش دارم.

نفسی عمیق می کشد و تای دیگری به لباس در دستش می زند:

ـ مامانم رو می برم؛ چون می دونم بودنم کنارش خوبه و می تونم یه سری به دکترهای اون ور آب بزنم.

زیپ چمدان را می بندد و سمتم می چرخد. زانویش را روی زمین می گذارد:

ـ سعی می کنم؛ زود بیام! خیلی زود... این تصمیم غیرمنتظره رو به ریش نیلوفر نبند. خودم طاقت موندن ندارم. می دونم اینجا بودنت خطرناکه.

با انگشت های دستش، کف دستم را نوازش می کند:

ـ میثم هست؛ اما خودت رو به خودت می سپرم. از پس خودت بر میای. یه کم بگذره، جور می کنم؛ بیای پیش خودم.

عقب می کشد و نفسی عمیقش را رها می کند. به عکس قاب شده ی من و نیلوفر خیره می شود:

ـ پدر عرفان مشتاق که نیلوفر پیش خودشون برگرده، خودت می دونی چه قد از راه قانون و شکایت خواست؛ نیلوفر برگرده و هر بارم نیلوفر پسشون زده. مادربزرگ نیلوفر بهم زنگ زده و تقریبا راضیم کرده که نیلوفر رو بهش سپریم.

اشک تا پشت پلک هایم سقوط می کرد و قدم از قدم بر نداشتم. نمی توانستم جلو بروم. دلم برای کتاب خواندن هایش، برای غرهایش و وسواس هایش تنگ می شد.

دستم را محکم روی چشم هایم کشیدم و میثم چمدان را برداشت و بیرون رفت. روی صندلی ام جا به جا شدم و به دست های در جیب فرو رفته اش خیره شدم. می خواست کجا برود؟ بی من؟ بی خنده هایمان؟ اصلا دلش می آمد برود؟ انگار به نقطه جوش رسیده است!


romangram.com | @romangram_com