#محاق_پارت_267

https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1zJnzynCeMzVQ





#پارت_هشتاد_و_سه

#پارت_83

همایون برایم حرف زد، از دردش گفت، از قلبش، از آن حلقه پر نگینی که ته جیب کُتَش می پوسید.

حرف زد و تمام حرف هایش بوی عقب گرد و دوری می داد.

گفت؛ می داند گند زده است به زندگی ام، خراب کرده است؛ آمال هایم را؛ اما می خواهد، کمی نباشد.

من به نبودن همایون عادت ندارم، به پریشانی خوابیده پشت پلک هایش هنوز خو نگرفته ام.

باغچه گل نداد و همایون قدر یک کشور می خواست از من دور شود!

میثم نپرسید؛ چرا رفت؛ اما رفتن همایون را تایید کرد. بلیط های هواپیما را در جیب همایون جا داد و با تلفن کوتاهی عمه را با هواپیما به تهران آورده بود.

انگار فقط من از رفتنت بی خبر بودم. انگار فقط من کور و کر بودم. چطور آن قدر سرم را در برف فرو بردم که این شد؟

همیشه از نبودن ها می ترسیدم، از رفتن های بی حد و نساب می ترسیدم.


romangram.com | @romangram_com