#محاق_پارت_265

حس سرمای بدی اطرافم را در بر می گیرد. می دانستم از عرفان می گفت، از کسی که هنوز دست بردار نیلوفر نبود و این همایون آرام که کز کند در آغوشم را نمی خواهم. درد خوابیده در عضلات صورتش را نمی خواستم.

سرم را چرخاندم و به پنجره ی پذیرایی نگاه کردم. میثم پشت پنجره چای می خورد و سیگار می کشید. همه یکی چیزشان شده است!

ـ اصلا دلم نسوخت که با عرفان می خنده و بستنی مورد علاقه اش رو





#ادامه⏪

می خوره، دلم از این سوخت که من چه قدر ساده ام، چه قدر عاجزم، چه قدر ... پامچال شبیه یه دردی شدم که با صدتا قرص و آمپول هم خوب نمی شه.

قطره های تند تند اشکم را پس می زنم:

ـ چرا نیلوفر اخه؟ تو که می دونی که اون هنوز مغزش درگیره! قلبش گیره...

لبخند کجی می زند و چهار زانوی روی صندلی می نشیند. سمتم می چرخد و با گوشه پتو، اشک هایم را پاک می کند:

ـ برای من گریه می کنی احمق؟

با گفتن این حرفش، بلندتر زیر گریه می زنم. مرا سمت خودش می کشد و دست هایش را سست دورم می پیچد. زیر گوشم لب می زند:

ـ فقط من و تو اینو می دونیم، من و تو مثل همیشه برای هم قراره بمونیم.


romangram.com | @romangram_com