#محاق_پارت_264
خندید:
ـ تو خودت یکی از بدبختی های منی!
نفسی عمیقی میان آغوشم کشید:
ـ احساس یه خفگی دارم. دیروز خیلی بی قراری کرد که کلاساش رو نرفته و این حرفا!
نفسی می گیرد:
ـ میدونی حماقت من چیه، اینکه اونقدر هستم و هستم که به نبودنم فکر نمی کنه! دلم می خواد یه مدت برم و فکر چشماش و موهای شرابی شده اش نباشم و هی نگم؛ به خاطر توعه ها!
پتو را بیشتر دورش می کشم و به گل ها جوانه نزده ی باغچه خیره می شوم:
ـ می خوای بری کجا؟
نگاه آرامش را که می بینم، می فهمم؛ دردش زیاد شده است. وابستگی اش دارد خرخره اش را چنگ می زند. دستم را لمس می کند، انگار می خواهد؛ همدردی کند.
به حوض آبی نگاه می کنم. اثرات هوای سرد، باعث یخ زدن آب درون حوض شده است. گلدون های سفالی دورش خالی از گل است.
ـ دیروز گفتم جا دختر همسایه که از اون سمت میره دنبال نیلوفر خودم برم دنبالش و برگشتنی یه شامی هم بخریم.
مکثی می کند و زبانش را روی لب هایش می کشد:
ـ گفتم آتیشش می زنم اگه دوباره دور نیلوفر بپلکه!
romangram.com | @romangram_com