#محاق_پارت_263
دستش را میان دستم مشت می کنم:
ـ خیلی وقته منو یادت رفته. دیگه بغلم نمی کنی، شب ها بهم سر نمی زنی تا یه وقت پتوم کنار نرفته باشه...
لبخندی می زند و چشم های خسته اش را به رو به رو می دوزد:
ـ اولین بار که دیدمش رو یادته؟ چه قدر هوار زدیم سر هم، چه قدر سرکوفت، چه قد دعوا کردم. یادته که چه یقه جر می دادم برای اینکه چپ نگاش نکنند!
با تعجب نگاهش می کنم و او انگشت روی لب هایم می گذارد:
ـ من خریت محض رو وقتی کردم که توی بغلم گریه کرد، زار زد و من قول بودن همیشگیم رو دادم. پامچال حس نبودن دارم، حس یه ادمی که یه شکست بد بد خورده.
سرش را می چرخاند و به کمرش را به صندلی آهنی تکیه می دهد:
ـ جلوی چشم من، عشق رو به رخ یکی دیگه می کشیدا؛ اما من هنوز خر بودنش بودم. عین این عاشق های مظلوم، می میردم برای یه خنده و یه حال خوبش!
با اخم نگاهش می کنم، تنم را می چرخانم:
ـ هما!
و انگار تمام این حال بدش از صورتش داد می زد و من کور بودم! ته ریش زیادش و موهای کوتاه نشده اش، چشم های فوق غمگینی که الان می دیدم.
سرش را به آغوش کشیدم و نالیدم:
ـ من بمیرم برات؟ من چطوری اینقدر احمق بودم!
romangram.com | @romangram_com