#محاق_پارت_262

ـ من عاشق چشم ابروت نیستم، بابات یه چیزی می دونه که اون چیپ رو داده دستت، جونت رو سفت بچسب فقط! من تا یه جایی، مواظبت باشم؛ اما گیر اوردنت برای اونا کار نداره! کیان رو میگم از خودمونه؛ ولی سر حسادتشون شده یکی از دوستات رو می گیرن و شکنجه میدن تا تو ببازی بهشون! هیچی از محتویات چیپ نمی دونم؛ حتی نمی دونم اون چیپ چه بدرد می خوره که کل شهر می خوانش و فقط کیان میدونه دست توعه!

و می رود! رفتنش شروع با جنگ اعصابی از سمت همایون است. میثم می خواهد آرامش کند؛ اما نمی شود. کل خانواده ام را به فحش می کشد، خودش را فحش می دهد و آخر نیلوفر با گریه زاریش آرامش می کند.

من اما آنقدر مظلوم و آرام گوشه ی اتاق کتاب می خوانم که میثم دلش برای این همه بدبختی ام می سوزد. هیچ وقت مرا به آغوش نمی کشد، هیچ وقت مثل؛ همایون پیچ موهایم را با نوازش باز نمی کند.

کنارم دراز می کشد و از بودنم می گوید. نیلوفر لبخند می زند و خیلی وقت است؛ حال او را نپرسیده ام.

خانه هوایش خفه است، دلم می خواهد؛ از اینجا برویم. بروم جایی که جرم و جنایت نباشد و آنقدر بخوابم که یادم رود؛ ارکیده نیست و سپیده هرشب پیامک غمگین از نبودنم می دهد.

سیگارش را در باغچه می اندازد و نگاهی به پتوی اضافه در دستم می کند. بی حرف پتو را دور من و خودش می پیچد. به بازویش می چسبم و خیلی وقت است؛ همایون مرا عاشقانه دوست نداشته است. دیشب که حالم بد شد؛ کلی غصه ام را خورد، کلی بغض کرد و مرد روزهای زندگی ام عجیب غمگین است.

ـ خوبی؟

سرش را به معنی " نه" تکان می دهد و دوباره می پرسم:

ـ چیکار کنم خوب شی؟

سرش را روی شانه ام می گذارد و قریب به ده نخ سیگار نیمه در باغچه می بینم. حال دلش بد است؛ وگرنه حال جسمی اش را که می بینم.

ـ بهم همه چیو میگی دیگه؟

نگاهم می کند:

ـ من به تو خیلی وقته، هیچی نگفتم.


romangram.com | @romangram_com