#محاق_پارت_259
خودش را جلوی کشید و آرام طوطی اش را روی شانه ی نیلوفر گذاشت. نیلوفر چشم هایش را گرد کرد.
ـ از بابات بپرس!
پوزخندی می زنم و لبی به چای می زنم:
ـ هه! برم بگم؛ باباجون بگو چیپ کجاست تا من گندکاری این مو افشون رو جمع کنم؟
اخمی می کند و میثم میان حرف میاد:
ـ تهش که چی؟ فقط امیرارسلان می دونه، کسی غیر اونم هست مگه؟ همایونم که نمی دونه.
همایون پشت مبلی که میثم نشسته است، می ایستد:
ـ عمو اصلا حالش خوب نیست؛ هرکاری می خوایید کنید، زودتر انجام بدید!
لبم را کج می کنم و از بالای فنجانم تماشایش می کنم:
ـ عزیزم! چته هما؟ رنگت پریده...
موبایلش را میان مشتش جا می دهد و بی جواب دادن به سوالم، پشت به جمع می کند و از پذیرایی خارج می شود.
همینم مانده که پسرک قهر کند و من نازش را بکشم.
ـ خشایار!
romangram.com | @romangram_com