#محاق_پارت_258
دیدی خیالیت آسوده است و نگران نیستی چه قدر راحت می خوابی و چه قدر راحت تر از خواب بیداری می شوی؟
یک هفته تمام حال من، این گونه طی می شد.
همایون زیر و بم حرف هایم را جلوی چید و ته حرف هایش بی اعتمادی موج می زد.
آن مرد با زبان بی زبانی از من می خواست؛ کمکش کنم! همانی که کنار گوش من گفت؛ تا به حال دختر بیست و سه ساله نکشته است؛ اما حالا تکیه به من است!
نگاه میثم عصبی روی او می افتد. نیلوفر زیر چشمی اشاره ای به رنگ پریده ی همایون می زند. زمان صحبت با موبایلش خبر بدی دادند که این جور شد. می دانستم خبر بد؛ حال بد عموی عزیزتر از جانش است!
به مبل تکیه می زنم و پا روی پا انداخته به او خیره می شوم.
چنان ولنگ و باز نشسته است که انگار سال ها با ما آشنایی دارد. از خوردن چای امتناع کرد و باز یاد آوری کرد که نوشیدنی دوست ندارند.
نگاهم را حس می کند، سرش را بالا می آورد و اصلا در کَت من نمی رفت؛ چرا باید طوطی محبوبش را با خودش بیاورد؟
ـ چیه؟ بچه خوبیه! نگران نباش، خونت رو کثیف نمی کنه!
طوطی با ناز سرش را زیر گردن او کشید و گفت:
ـ بچه خوبیه! بچه خوبیه!
نیلوفر کوتاه خندید و دستی روی بال و پر طوطی کشید.
ـ الان من از کجا بفهمم اون چیپ کجاست؟
romangram.com | @romangram_com