#محاق_پارت_257
بی چَک و چانه زدن، کاپشنش را می گیرم و گرمای درون کاپشن روی بدنم که می نشیند، حس خوبی می دهد. کلاهش را روی سرم می اندازم:
ـ من نمی دونم چرا پات وسط زندگی بدرد نخورم هست! بهم بگو بدونم! بگو تا یه فکری کنم! کارم رو از دست دادم، زندگی روی هواست، شب ها کابوس دارم، روزا ترس بیرون رفتن! دیگه چی مونده که سرم نیوردی؟
باطری موبایلش را درون گوشی جا می دهد:
ـ یه چیزی هست که دست توعه! میگن؛ دست توعه! یه چیپ که قد یک ناخن هم اندازه اش نیست! من، اونو می خوام تا زنم رو بگیرم!
با استفهام نگاهش می کنم؛ چیپ! چیپ دست من هست و نمی دانم؟
باتعجب می پرسم:
ـ چی میگی برای خودت؟ من اصلا نمی دونم اینی که میگی؛ چی هست!
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#پارت_81
#پارت_هشتاد_و_یک
*
romangram.com | @romangram_com