#محاق_پارت_256

گوشی از دستم افتاد و خودم نیم خیز شدم. قدم هایش تند شد، صدایم زد.

ـ چت شد؟

دستش را پشت گردنم گذاشت و سرم را بالا گرفت. دنباله ی شالم را به بینی ام رساندم و نالیدم:

ـ از کِی؟

دنباله ی شالم را گرفت و محکم تر زیر بینی ام کشید، نفس کشیدم و دوباره پرسیدم:

ـ چوب گندکاریت رو باید سیما بخوره؟ اون دختر، حیف برای تو! حیف واسه آشغال بازی های تو!

دستش را روی دهانم گذاشت و با اخم های درهم، خون های پاشیده شده روی گونه ام را پاک کرد. دستمال کاغذی ای از جیبش در آورد و به دستم داد دستش را از روی دهانم برداشت.

کِش دور موهایش را کشید و دنباله ی نیمه بلند موهایش را محکم بست و گفت:

ـ اونقدر به خودم حرف زدم که نیاز به سخنرانی غرای تو یکی نیست! همه اینا از گور بابای هیچی ندار بی دست و پات بلند شده! قبلا باید می مُرد؛ اما الانم که هست، چندان با مُرده فرقی نداره.

" هه" بلندی گفتم و دستم را به زمین گرفته بلند می شوم:

ـ اومدی سراغ من که چی بشه؟ هان؟ چی هست که تو تا اینجا و سرهم کردن این بازی اومدی؟

کاپشنش را از تنش در آورد و سمتم گرفت:

ـ بپوش، تو که سرمایی هستی، بیجا می کنی با یه لا لباس میای، سوپرمن بازی در بیاری! باشه تو خیلی شاخی اصلا!


romangram.com | @romangram_com