#محاق_پارت_255
انگشت اشاره اش را با تهدید سمتم گرفت:
ـ خیلی وقته، دست من به خون هیچکس آلوده نشده، اونقدر گندهام رو جمع کردم که فقط و فقط یک ماه زندگیم آروم باشه! تو چی؟ چند ساله ارومی؟ می فهمی چی میگم دیگه نه؟
نفسی عمیقی می کشد:
ـ قرار نبود؛ یه زندگی خیلی عاشقانه و یه رابطه آنتیک که دهن همه باز بمونه شروع کنیم، قرار بود؛ منطقی و از روی وظیفه و دوستیمون، ازدواج کنیم. سیما منو دوست داره، اینو هزار بار بهم ثابت کرده. تو زیر شلاق های کیان نبودی تا بفهمی؛ چشم گفتن چه قد حقارت داره.
مات نگاهش می کنم، سیما زن او بود و بازی با زنش را راه انداخت تا حقارت " چشم" گفتن را نکشد؟ دنیا عجیب شده است!
سرفه ی خشکی می کنم و شال بافتنی ام را روی سرم می اندازم. سمت موتورش می رود و به تنه اش تکیه می دهد:
ـ دوسال، دوسال تمام اعصاب خُردی به جون خریدیم که تا همه چیز ردیف بشه. دوسال، زنم رو آواره ی تهران خراب شده کردم تا مخ ماندانا رو گیر بیاره، حمالی ماندانا و سیتی اسکن های مسخره رو کنه؛ ولی بعدش، همه چی تموم بشه.
کلاه کاپشنش را روی سرش انداخت و دست به جیب شد. گوشی موبایلش را بیرون آورد. نور صفحه که به صورتش خورد، چهره ی درهمش را دیدم.
موبایلش را سمتم گرفت و تکان داد:
ـ بیا ببین!
با قدم های نبستا کوتاهی به آن سمت دیگر رفتم و موبایلش را گرفتم. به فیلم پلی شده نگاه کردم. تمام تنم درد گرفت، یک جیغ بنفش درون گوش هایم پیچید و چشم هایم را روی هم فشردم.
دست های سست شده ام را نگاه کردم. لرزش محسوس انگشت هایم دیدنی بود، منی که سرما برایم چیزی نبود؛ حالا می لرزیدم، واضح می لرزیدم.
گرمی خون راه گرفته از بینی ام بدترین اتفاقی بود که می توانست حالم را بدتر کند.
romangram.com | @romangram_com