#محاق_پارت_254
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#پارت_80
#پارت_هشتاد
ـ ترسیدی پامچال! چشمات جرأت نگاه کردن بهم رو نداره. تو، از اونایی که صاف و سخت نگاه می کنی؛ اما یه پَره هم نیستی. بال و پرت و خیلی وقته چیدن، خیلی وقتی همه می دونند؛ إلا خودت...
انگشت شستش را زیر لب زیرینم می کشد:
ـ سیما، زن منه! زن رسمیم، زنی که قرار بود تا یک ماه بعد، عروسیمون رو بگیریم.
انتشار یک رعد آرامی را میان بدنم حس می کنم. سوز سردی که به گوش هایم می خورد، مهم نبود، بازی کثیف او مهم بود.
هوار زدم:
ـ به زنت هم رحم نکردی؟ می خواستی تو بازی کثیف کیان بندازیش؟ چه مرگته؟ چته هان؟
با شتاب عقب می فرستم و فریاد می زند:
ـ برای اعتراف دیره! تو رو نمی شناسم، قد سر سوزن هیچی ازت نمی دونم! هیچی؛ اما زن من، برای من این کار رو کرد!
romangram.com | @romangram_com