#محاق_پارت_253

ـ جای تو، به هرکی فکر کردم؛ غیر تو! توی هیچ جای مغزم، یه افشونی مثل تو رو جا نداده بودم. چه قد زود بازیت رو تموم کردی! زود نیست؟

می ایستم و نگاهش می کنم. زیپ کاپشنش را باز می کند:

ـ مطمئن باش؛ نقشه ام اگر خوب پیش می رفت، هیچ وقت نمی فهمیدی که من کی هستم! نزدیکت بودم، خیلی نزدیک؛ اما... این ولی و اما ها نقشه ام را خراب کرد. هیچ چیز این نقشه برام مهم نیست؛ سیما برام مهمه، بودنش مهمه، زندگیش مهمه.

دستم را در هوا تکان می دهم:

ـ اوه، یهو چی شده مهم شده؟ شکست عشقی خورده؟

یک قدم فاصله را پُر می کند:

ـ من همونیم که امیرارسلان راجع بهش بهت هشدار داد. همونیم که ...

دستش را سمت صورتم آورد و انگشت های سردش را روی بخیه نسبتا کمرنگ صورتم کشید:

ـ این بخیه رو جا گذاشت!

پوزخند می زنم، سرم را جلو می برم:

ـ بی قائده بازیت خراب شد! فکر کردی؛ با نزدیک شدن سیما به خانواده ی میثم، مشکل حل میشه؟ فکر کردی؛ این قدر احمق و ببوگلابی هستم؟

چانه ام را محکم گرفت، جوری که مهره های گردنم با کشیدنش صدایی داد.

چند تار از موهایش روی صورتم افتاد، بی حوصله تماشایم کرد، به موهای کوتاهم که از شال بیرون افتاده بود، گوشواره های حلقه ای که هلال ماه را نشان می داد.


romangram.com | @romangram_com