#محاق_پارت_252

همان جور نیم خیز نگاهم می کند:

ـ برای دیدن خیلی عجله داشتی که لباس گرم تر و کفش مناسبت تر و حتی شال گردن دور گردنت ننداختی؟

عقب می روم و به میله پشت سرم، تکیه می دهم. دست های یخ زده ام را درون جیبم فرو می برم:

ـ نه، اونقدر برام بی اهمیتی که چندان پوششم برای دیدن تو، مهم نیست.

کنارم می ایستد، سر می چرخانم، از پیشانی نیمه بلند و ابروهای کشیده مشکی اش می گذرم. بینی نبستا خوش فرمش به لب های کوچکش می آمد.

دستی بین موهایش کشید و این همه پریشانی قهوه ای چشمانش از چیست؟

حالا می بینم که پوست سبزه اش چندان تیره نیست، نسبتا روشن و کمی برنزه است.

ـ نیومدم نگات کنم، نگام کنی و فکر تختت باشی!

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w





#ادامه_پارت

می خندد، آرام و با یک پوزخند بزرگ که فقط من می بینم. از میله فاصله می گیرم و قدم به جلوی بر می دارم. سرآشیبی را پِی می گیرم و می پرسم:


romangram.com | @romangram_com