#محاق_پارت_251
مرد راننده، تند می راند. سرعتش حداقل صد و خورده ای بود.
میدان بزرگ را دور زد و به چپ پیچید، سربالایی را بالا رفت و از بریدگی کنارِ سربالایی به داخل خیابان دیگر پیچید.
از شیشه ی نیمه پایین به میله هایی که کناره ی خیابان را گرفته بود، نگاه کردم. سوسوی چراغ های رنگی، چشمک می زد. باد می وزید و امشب سوز کمی می آمد.
با توقف ماشین، به رو به رو خیره شدم. یک خیابان بی سر و ته که هنوز سر بالایی عظیمی داشت.
از ماشین پیاده شدم، یقه بلند پالتویم را بالا زدم سمت میله ها رفتم. از بالا به خیابان زیر پایم خیره ماندم.
صدای سایش لاستیک موتور می آمد. نگاهی به او نداختم، شیشه ی هلالی کلاهش را بالا زد و بی نگاه به من، موتور را گوشه ای روی جک زد. دستکش هایش را درون جیب کاپشن مشکی رنگش جا داد.
کلاهش را روی موتور گذاشت و با تکانی که به موهایش داد، تمام فرضیه هایم استوار شکل گرفتند.
پوزخند صداداری زدم و دست هایم را به تمسخر بالا آوردم، محکم و ترسیده، کف زدم.
نگاهش به من افتاد، نیمچه لبخندش را گوشه ی لب هایش نگه داشت.
تک خنده ای زدم:
ـ احسنت! جالبه. خیلی جالبه که اینجا می بینمت. دقت کن به حرفم؛ اینجا، روی همین سربالایی که دلم، پرت کردنت رو به پایین می خواد.
خم می شود و بند نیم پوت های مردانه اش را باحوصله درون فاق پوت هایش می اندازد:
ـ بیا اظهار خوشحالی کنیم، هوم؟
romangram.com | @romangram_com