#محاق_پارت_250

یک نفرت عمیق درونم هی ریشه می زند و همه اش تقصیر دو آدم با دو اقلیت جدا است.

پیامک دادم" می بینمت" . ترس به جان همایون زد، آتش به آرامش میثم زبانه کشید و تنها نیلوفر هیچ نگفت.

بازی ها همه شان انتهایش، برنده یا بازنده دارد. بازی هایش را باید غلاف می کردم، خسته و درمانده تر از آن هستم که آرامش نخواهم.

پالتوی زرشکی رنگم را بی قید پوشیدم و برایم مهم نبود که با کتانی های قدیمی پایم، ست نیستند.

شال بافتنی ام را روی سرم انداختم و بی برداشتن دستکش ها و شالگردنم از خانه بیرون زدم.

جایش را نمی دانم، خودش گفت؛ سراغم می آید!

عجیب مشتاق دیدارم جناب، عجیب قلبم آرام می زد. می شناسمت، خیلی خوب می شناسمت، به قدری که پوستِ سبزه ی نیمه تندت را تحسین می کردم.

کوچه خلوت را آهسته طی می کنم. پسر شفق جانمان از پس پرده باد خورده تماشایم می کرد و به او قول یک دود داده بودم و نشد!

آن قدر درگیری دارم که سیگار مشترک هم، آرامم نمی کرد.

از جلوی کانیکس کوچیک خیابان که رد شدم، پراید سفیدی نور بالا زد.

قدم تند نکردم، همان قدر بی حس و حال، همان قدر خواب آلود!

از کنار موتور سواری که کلاه کاسکت سیاه به سر داشت و مارک سفید روی دستکش های چرمش چشم می زد، رد شدم.

اندک ماشین هایی می گذشتند، بی توجه به اینکه کسی این جا می ترسد. از ماشین پراید و موتور سواری که با سرعت بالایی جلوی ماشین حرکت می کرد.


romangram.com | @romangram_com