#محاق_پارت_249

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w





****

#پارت_79

#پارت_هفتاد_و_نه

تو، همان کلاه گشادی هستی که زمستان ها به کارم می آیی! دیدنت، لطفی ندارد، بمان همان جایی که بافتنی هایت به فروش می رسد!

نسکافه و قهوه را هیچ وقت دوست نداشتم، عین این معتادها، خمار چای خوردن بودیم. اوایل میثم خیلی لوس بازی داشت، های کلاس بازی در می آورد و قهوه سازش مدام روشن بود.

مدتی گذشته بود! مدتی به اندازه دو روز که سخت گذشت.

همایون حالش بهتر شده و نیلوفر پرستاری اش را می کند.

سیما تلفنش هنوز خاموش است. میثم به صد آیه قسم خورد که چیزی نمی داند و خداکند که همین باشد که می گفت.

این وسط مسط ها، نام کیان رد و بدل می شد! آشنا می زد؛ اما نه آنقدر که مشتاق دیدنش باشم.

سپیده پیامک می داد؛ حال پدرت فلان است و عین خیالمم نبود. به درک حالش خراب است، اصلا برود بمیرد، یک قطره اشک هم برایش هدر نمی دهم. این مرد را تکیده می خواهم، سپیده را هم آواره می خواهم.


romangram.com | @romangram_com