#محاق_پارت_248
#ادامه_پارت
مردی که همه چیزش به تختش می رسید و سیمایی که نبود؛ رفته بود!
نام سیما را زیر لب زمزمه می کنم. سمت میثم می روم:
ـ گوشیت رو بده!
تکان نمی خورد، برجستگی موبایل قطورش را از جیب شلوار خانگی اش می بینم، دستم را درون جیبش می برم و جیک هیچکدامشان در نمی آید. نیلوفر داخل اتاق می آید:
ـ چی شده؟ همایون حالت خوبه؟ زخمت انگار خون ریزش بیشتر شده.
نیم نگاهی هم حرامش نمی کنم. مردک به من دروغ می گفت! از من پنهان می کرد. از منی که انگار مغز این ماجرا بودم.
نیلوفر دلسوزی خرج می کند و من رمز موبایل میثم را با فکر کردن زیادی باز می کنم. یادم نمی آمد؛ الگوی رویش را هیچ وقت عوض کرده باشد.
مخاطب هایش را زیر و رو کرده، شماره سیما را پیدا نمی کنم. تلگرامش را باز می کنم و همان اول اسم سیما را می بینم و پروفایلش که عکس خندان خودش است که به پشت مردی تکیه زده است!
اکانتش را چک می کنم و شماره اش را می گیرم. آخرین بازدیدش یک هفته پیش بود!
چشم هایم را روی هم فشار می دهم و با صدای زنی که می گفت " مشترک مورد نظر خاموش می باشد" نا امید گوشی را پایین می اندازم.
*
romangram.com | @romangram_com