#محاق_پارت_247
دستم را سمتش می گیرم و تکان می دهم. همایون نفس عمیقی می کشد و با اخم های درهمی نگاه می کند. با پوزخند، کاغذ را از دست میثم می کشم که گوشه کوچکی از کاغذ پاره می شود.
ـ همایون! خر نیستم! بچه نیستم! همخون همون ارسلان آشغالم. هیچی از بابام یاد نگرفته باشم، مچ گیری رو یاد گرفتم. کیش و مات رو یاد گرفتم؛ اما پنهون کاری رو نه. دروغ رو هم نه... با تموم عوضی بودنش، همیشه می گفت؛ ماه پشت ابر نمی مونه. زرنگ باش، زودتر ابر رو کنار بزن تا مچ طرف رو بگیری!
تای اول کاغذ را باز می کنم. پشت گوشم را می خارانم و ادامه می دهم:
ـ اینو دقیقا روزی که محموله اش از کیش به ایتالیا رسیده بود، به ارکیده گفت. اون روز منو زد که فالگوش وایستاده بودم...
تای بعدی کاغذ را زودتر باز می کنم. نیم تنه ام را به دیوار تکیه می دهم:
ـ یه چیز مهم تر هم هست، حالم از اینکه نزدیک ترین دوستام، بشن ابری که جلوی ماه رو می گیرن، بهم می خوره. اینجوری نشید!
" ممطئنم دلم نمی خواد باهاش توی تخت باشم، می خواهم سیما رو داشته باشم!"
نفس سنگینی می کشم و با تعجب به جمله نگاه می کنم. دست سست شده ام، کنار تنم می افتد، کاغذ را مچاله می کنم.
تقه ای به در می خورد و نیلوفر سر میان اتاق می کشد، با تعجب به جو بینمان نگاه می کند.
چشم روی هم می گذارم، کاغذ میان دستم بیشتر مشت می شود.
اینجا ایستاده ام؛ یک سمتم را مردی نگران می کند که دیدنم را می خواهد و سمت دیگرم را سیمایی که ربطش به زندگی ام را نمی فهمم.
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
romangram.com | @romangram_com