#محاق_پارت_246

ـ آروم باش... بخاری رو کمتر کن. من که میگم؛ همه اینا زیر سر کیان هست! فقط میثم من بد ترسیدم! دیشب رفیق امیر...

باصدای آیفون، سریع از در فاصله می گیرم و با ضربه ای به شانه ی نیلوفر وارد آشپزخانه می شویم.

نیلوفر کنارم می زند:

ـ من میرم...

آب دهانم را قورت می دهم و به راه رفته ی نیلوفر نگاه می کنم. صدای تق در اتاق به گوشم می رسد.

باید می فهمیدم، چه اتفاقی افتاده است، از پنهان کاری بدم می آمد. چیزی که به من ربط داشت، باید به خود من گفته می شد. نفس عمیقی کشیدم و قدم دوم را برنداشته، صدای میثم بلندتر می اید:

ـ توی اتاقشه. نیلوفر رفته در رو باز کنه. چی می خوای؟

همایون با درد می نالد:

ـ زیر فرش راهرو، یه کاغذ هست، بیارش زود باش.

خودم را پشت در آشپزخانه قایم می کنم. میثم خم می شود و فرشی که طول بلندی دارد را بالا می زند. کاغذ را که بر می دارد، چندبار تکانش می دهد و با دقت به سفیدی اش نگاه می کند.

سمت اتاق که می رود، پشت سرش، بی آنکه جلب توجه کنم، وارد اتاق نیلوفر می شوم و به در تکیه می دهم.

میثم بر می گردد تا در را ببند، متوجه بودنم می شود. دست به سینه با قیافه حق به جانبی نگاهش می کنم:

ـ کاغذ!


romangram.com | @romangram_com