#محاق_پارت_245
با آرامش چشم روی هم می گذارد و چینی به پیشانی اش می دهد:
ـ خوبم، یه کم درد دارم.
سرش را سمت میثم می چرخاند:
ـ میثم، بیا منو بلند کن..
میثم خم می شود و دست دور کمر همایون می اندازد. سینی چای را کنار می کشم. نیلوفر تکیه اش را میز ناهار خوری بر می دارد:
ـ می خوای بری اتاق من بخوابی؟ بخاریش روشنه!
همایون سری تکان می دهد و با قدم اولی که بر می دارد، ناله اش بلند می شود. پوفی می کشم و کلافه جعبه کمک های اولیه را بر می دارم. ماشین را روشن می کنم و روی دقیقه نوزده می گذارم.
سمت اتاقم می روم که متوجه پچ پچ میثم و همایون می شوم.
گوشم را به در می چسبانم و متوجه نگاه متعجب نیلوفر می شوم. دست روی بینی ام می گذارم.
ابرو بالا می اندازد، با اخم، گوشم را تیز می کنم تا بلکه متوجه پچ پچ های مشکوک آن دو شوم.
ـ هما خوبی؟ تو رو خدا ببین چیکارت کرده!
لعنتی، پس دزدی و ... بهانه است، این اتفاق قضیه جدایی دارد که همایون می خواهد، از من مخفی کند.
صدای ضعیف همایون می آید که غرغر کنان می گفت:
romangram.com | @romangram_com