#محاق_پارت_244
#پارت_78
#پارت_هفتاد_و_هشت
روی دو زانویم می نشینم و چشم های به هم فشرده شده ی همایون خیره می مانم. پانسمان را سه دور، دور دستش می پیچد. در بتادین را میثم می بندد.
پالتوی خونی شده ی همایون را درون ماشین می اندازد:
ـ مرد حسابی، من که بهت گفتم؛ این محله امنیت نداره، دزد زیاده. با ماشین برو بیا!
کنار همایون می نشینم و دست سالمش را می گیرم:
ـ خوبی؟
سینی چای را از دست نیلوفر می گیرم و منتظر به همایون نگاه می کنم.
میثم در حالی که دستش را می شست، پرسید:
ـ بهتری؟ درد نداری؟ یه زنگ می زدی خب! خوبه سه تا نره خر توی خونه هستند که بیان کمکت کنند!
به رنگ پریده ی صورتش نگاه می کنم. قطرات عرق از پیشانی اش تا روی گوشش کشیده می شود.
با انگشت سبابه ام، قطره های عرق را می گیرم و زمزمه وار گفتم:
ـ چته؟ رنگت پریده! به همه بگی؛ دزد و تصادف! من که بهتر می شناسمت!
romangram.com | @romangram_com