#محاق_پارت_243
صدای ناله ی همایون بلندتر می شود. ترسیده از اتفاق دیگری، سمت آشپزخانه می دوم. نیلوفر از حمامِ کنار آشپزخانه بیرون می اید. جعبه ی کمک های اولیه را که می بینم، هراسان وارد آشپزخانه می شوم.
همایون روی زمین نشسته است و میثم بازوی همایون را نگه داشته است.
با تعجب می پرسم:
ـ چی شده؟
سرش را بالا می آورد و فشاری که میثم به دستش می دهد، با درد می خندد:
ـ مرتیکه آروم تر.. چیزی نیست پامچال... تصادف کردم.
روی دو پایم می نشینم و به بازویش خیره می شوم. سمت چپ پیراهنش پاره شده است و زخم پرخونی به چشم می آمد.
ـ این چیزی نیست؟ تصادف اینجوری اخه؟ دروغ که نمی گی؟
دستم را روی شانه اش می گذارم. نیلوفر جعبه را دست میثم می دهد:
ـ چیزی نشده که، آروم باش تو...
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
romangram.com | @romangram_com