#محاق_پارت_242
ـ چیه شدی تراکتور، زرت و زرت اون دود لامصب رو رد و بدل می کنی!
دهان کجی می کند و بیشتر خودش را روی مبل تک نفره، وِل می دهد:
ـ دارم فکر می کنم؛ این مدت سیگار نکشیدی!
پرده را پشت دستگیره می اندازم:
ـ تو فکر کن؛ دارم ترک عادت می کنم.
نیلوفر تکه ای سیب قاچ شده اش را سمتم می گرد:
ـ من که فقط یه بار کشیدم. نمی تونم سیگار بشم، بی جنبه ام، همش سرفه می کنم. این همایون عوضی هم که همش مسخره ام می کنه.
دست دور کمرم می اندازد و با چاقو در دستش، قاچ دیگر سیب در دهانم می چپاند.
میثم، پاهایش را روی دسته مبل می گذارد و کنترل تلویزیون را سه بار به تکیه گاه مبل می کوبد، فکر می کرد با ضربه زدن، کنترل درست کار می کند.
لگدی به پاهای درازش می زنم و او که می دَوَد سمتم، خودم را داخل دستشویی می اندازم و می خندم.
ـ می تونی تا شب اون جا هوای تازه، نفس بکشی.
می خندم و نیلوفر که دستگیره ی در را می کشد، میثم هوار می زند. صدای آمدن همایون را می شونم. سلام می کند و از دردی که نمی دانم مسببش چیست، می نالد.
در دستشویی را باز می کنم و با سرک کشیدنی متوجه نبود میثم می شوم.
romangram.com | @romangram_com