#محاق_پارت_241
همه کنج خانه ام، غمبرک زده بودند. همینشان مانده بود که دست جمعی سیگار بکشند. دود و دم راه انداخته بودند.
فیلم عاشقانه درام می دیدند. نیلوفر گریه می کرد و آن دو شُل و وارفته نگاه می کردند. به صحنه های فلان شده اش که می رسید، میثم مسخره می کرد و همایون می خندید.
می گفت؛ این ها که نصف تن طرف را نشان داده اند، بقیه اش منکراتی است؟
چشم های نیلوفر را می گرفت و با خنده اذیت می کرد که چه بچه صحنه می بیند؟
شکلات هشتاد درصد تلخ می خوردند و بساط چای و چیپس و ماستشان فراهم بود.
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#ادامه_پارت
دوستانم به عیادتم می آمدند و آخر دست، خودشان کمپوت هاشان را می خورند و می رفتند.
میثم شماره ی ژیلا را گرفت و فکر می کرد؛ ژیلا از آن آدم هاییست که پا می دهد. ژیلا بعد ازدواج ناموفقش با پسر چهار ساله اش زندگی می کرد. میثم نمی دانست که دارد اشتباه می رود! نمی دانست و خودش را به خریتی زد که بعد ها....
نیما از همه شان شنگول تر بود. عکس های دونفره ی رمانتیکش را نشانم می داد. فرشته از همه آرامتر کنارم می نشست و از نبودنم گله می کرد، از احوال نگرفتن های چندماهه ام...
پنجره ای باز می گذارم و با اخم به میثم می توپم:
romangram.com | @romangram_com