#محاق_پارت_240

دلم می خواست، فریاد بزنم؛ من از تنهایی بیشتر از همه چیز می ترسم. تنهایی، ترسناک است، خداکند که سرتان نیاید. آدم ها باشند و تو تنها باشی، خود بدبختی است.

بوی آمپول و هوای بی اکسیژن فضا را حس می کردم. می دانستم، چشم باز کنم، سوال تکراریِ " من کجام" را نباید بپرسم. چشم های گرم شده ام برای کابوس دیگری سر و دست می شکستند و امشب می خواهد مرا ببند که چه شود؟ چرا غمگین بود؟ چرا مردِ بازی زندگی من، بعد چند ماه آزار پیامکی و تعقیب های ریز، دیدن را می خواست؟

و کاش می شد، یک سری وقت ها، بخوابی و بیدار نشوی، بیداری فقط جاهلیت دارد و پر از درد های بی التیام...

*

هوا خود زمستان بود، برف ها آب شده بودند و آدم ها کلاه بافتنی و لباس گرم می پوشیدند. هوا، سرد بود، درست شبیه حال بد من... استخوان سوز و درد آور...

نمی دانم چه مرگم شده بود!

یک هفته از آن شب گذشت... در این یک هفته، نتوانستم مردِ بازی را ببینم. آن شب تا دو روز فقط خواب بودم. کابوس ندیدم. هیچ چیزی ندیدم. فقط فکر کردم، به زندگی ام به سیپده به امیرارسلان به همایون به....حتی به حسام هم فکر کردم.

همایون از آوردنمان به خانه جدید، پشیمان شده بود و نیلوفر هم، هی این قضیه را بر سرش می کوبید. میثم این روزها وبال گردن خانه همایون بود. ول می چرخید و بی مصرفی خرج می کرد.

خبر سیما رسیده بود که از آن جا رفته! تعجب آور بود که سر یک ازدواج به نتیجه نرسیده، از آن جا قرار است برود. ماندانا جان، خیلی زنگ زد. خیلی هم گریه کرد؛ اما میثم آن قدر دلش شکسته بود که جواب نمی داد. همایون از همه صبور تر بود. دست هایم را لمس می کرد.

دم به دقیقه مرا به آغوش می کشید و این مرد را چه شده بود؟

موهایم را لمس می کرد و این مرد خدا کند که عقلش سر جایش باشد!

نیلوفر حسودی می کرد و یک جای کار می لنگید!

اوضاع خانه، داغان بود. همایون و نیلوفر، دعوا پشت دعوا. میثم، سیگار و گیم بازی کردن، پشت هم. من هم که گفتن ندارم، من باید بروم بمیرم.


romangram.com | @romangram_com