#محاق_پارت_239
و قطع می کند. بوق های متدد پشت هم، صدای خنده های نیلوفر، دست سست شده ای که دیگر توان نگه داشتنِ وزنم را نداشت.
خون بینی ام تا روی لباس بافتنی مشکی ام ریخته می شود. قطره های غلیظ روی میز می ریزد و هیچ توانی ندارم تا خودم را جمع و جور کنم.
در اتاق با صدا به هم می خورد و صدای هراسان نیلوفر بلند می شود. همایون را صدا می زند. دست های همایون بازوهایم را می گیرد.
بافتنی دوست داشتنی ام را تنم می کنند و نیلوفر دستمالی زیر بینی ام نگه می دارد. سرم را عقب می کشند تا آن همه خون یک جا سرازیر نشود.
حواسم همه جا هست إلا خودم. حواسم به بسته نشدن در حیاط هست به حسام که سر کوچه روی جدول نشسته هم هست. به هول کردنش و قایم کردن سیگارش که با روکش سفید پوشیده شده است.
همایونی که سرعتش بیشتر از هفتاد ها نمی شود، حالا با صدتا رانندگی می کرد و یک ریز سر نیلوفر غر می زد که "چرا حواست نبود؟"
صدای زنگ اعصاب خُردکُنِ موبایل همایون را می شنیدم. تنها چشم هایم را بسته بودم. شبیه آدم های کور...
امشب می خواست خودش را نشانم دهد. صدایش از ته چاه می آمد و شدیدا غمگین به نظر می رسید.
دیروز سپیده زنگ زد، پیامک داد که " تو را به روح ارکیده، جواب بده" دلم صاف نبود، جواب کدام زنگت را بدهم، ارکیده بر می گردد و تو دیگر با چندشی به فرهای ریز موهایش نگاه نمی کنی؟
نیما زنگ می زد، به دورهمی هایشان دعوتم می کرد. راحیل از حامله شدنش می گفت. بقیه هم حالم را می پرسیدند؛ ولی حال من، خراب است، با چند دست حرف های یک لاقَبا درست نمی شود.
کابوس هایم، مرا می ترساندند. از قتل می ترسیدم، از خودکشی، از فرهای ریز و چشم هایی قهوه ای که هرشب جیغ می کشیدند و دست هایم کوتاه بودند!
خیابان های تهران خلوت بودند. اتوبان و دوربرگردان های همیشه خلوت، تهی از ماشین بودند. صدا نمی شنیدم.
سوزش بازویم و حرف های پر نگرانی همایون از زیر گوش هایم می گذشتند. صدای مردِ پرستاری که می خواست؛ اتاق خالی باشد...
romangram.com | @romangram_com