#محاق_پارت_238
معلوم نیست، چه مرگم شده است! بعد دیدن جسد خونین آن دختر جوان، خون ریزی بینی ام بند نمی آمد.
با ریختن قطره خونی رو دستم، چشم هایم را روی هم فشار دادم و پتو را کنار زدم. دستم را زیر بینی ام گرفتم و با دو سمت حمام رفتم.
آب سرد را باز کردم و چند مشت آب روی صورتم ریختم. صدای بلند زنگ موبایلم را می شنیدم.
با بی حالی شیر آب را بستم و با حوله ی آویز پشت در حمام، بینی ام را پاک کردم.
موبایلم را از میز بر می دارم و تماس که برقرار می شود، منتظر فردِ پشت خط می شوم.
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
#پارت_78
#پارت_هفت_و_هشت
ـ داشتم بهت فکر می کردم. خیلی بازی کردم، از عکسات، از ترسهات، از خونه ای که داخلشی...
دستم را بند لبه ی میز می کنم و او ادامه می دهد:
ـ امشب می خوام ببینمت. بدون پت و مت و اون باربی عروسکی!
romangram.com | @romangram_com