#محاق_پارت_237
نیلوفر و همایون مشغول غذا درست کردن هستند. بلند می خندند و من باز خون دماغ شده ام. دستمال کاغذی بعدی را با فشار بیشتری به دماغم می چسبانم و با چندشی تمام داخل سطل زباله گوشه ی اتاق پرت می کنم.
هوای به قدری سرد شده بود که بخاری، شعله اش تا انتها بالا زده بود.
میثم به مهمانی کوچکی دعوت شده بود و امشب را به اینجا نمی آمد. برایم گفته بود؛ سیما پیامک داده است که از سمتش از مادرش عذرخواهی کند و از این دست حرف های پرتعارف که دلیلش واضح بود! او به میثم علاقمند شده بود!
همایون فکرش را کرده بود. عربده ای زد و بعد ساکت شد. شانه میثم را گرفت و برایش از صفر تا صد بودنشان گفت.
دستمال کاغذی بعدی را پر حرص تر زیر بینی ام کشیدم و برای خاموش کردن لامپ اتاق از جا بلند شدم. به کنار میز که رسیدم؛ نگاهم به کتابم افتاد. همانی که یک خط قرمز درونش جا خشک کرده بود. معلوم نبود، کدام آدم نشناسی با من بازی می کرد. معلوم نبود، دردش چیست!
برای نیلوفر از آن مو کمند گفتم. از لحن صحبتش و مزاحمتش، از کشیدن نخی سیگار و زیر و بَم چشم هایی که دیدن دوباره اش را اکیدا نمی خواستم.
زیر پتو مچاله شدم، قلبم می تپید، به حسام فکر کردم، به نرگسی اش، به چشم های فوق العاده معمولی ساده اش، به ته ریش کمرنگ مردانه ای که امروز بیشتر شده بود.
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOvvMXh_FHR7w
گردنبند نام " حسام" که دور گردنش تاب می خورد و هر بار که خم و راست می شد، " ح" حسام بیرون می زد. شفق از دردانه اش بیشتر از پسر بزرگش راضی بود. ته تغاری وزنگوله ی پای گورش را می چلاند و قربان قد و بالای اتوکشیده اش می رفت.
شفق نمی دانست، پسر ته تغاریش دلش پیچ خورده به زنی متاهل که نامش نرگسی ست. دلم برایش می سوخت. این عشق ها رسیدن نداشت، داشت؟
دستم روی پتوی مخمل مشت می شود و گرمی خون را تا روی لب هایم حس می کنم.
romangram.com | @romangram_com