#محاق_پارت_236

ـ اینکه من عاشقِ یه زن متاهل شدم؛ گفتن داره؟

و هراس از زیر دلم رد می شود و به مغز استخوانم فشار می آورد. به بی فروغی چشم هایش خیره می شوم. دستی روی لب هایش می کشد و قندان را از روی صندلی کنارش بر می دارد:

ـ اگه به تو هم گفتم، نگهش دار پیش خودت. زیاد اهل حرف زدن نیستم؛ مثل الان که ناراحتم، یهو یه چی در می کنم و به بعدش هم فکر نمی کنم. از اسمت خوشم میاد، خیلی کم پیدا میشه.

خیره تر نگاهش می کنم، به مژه های قهوه ای تیره اش که به انتهای چشم نرسیده، بلندتر هستند. سری تکان می دهد و می پرسد:

ـ چته؟

خودم را عقب می کشم و لیوان چایم را روی چهارپایه می گذارم:

ـ نمی دونستی متاهله؟

قند در دستش را درون لیوان می اندازد:

ـ می دونستم! اینکه می دونستم، بیشتر اذیت می کنه.

جوابی نمی دهم و از کنارش می گذرم. جوابی نمی دهم؛ اما برایم زمزمه می کند: " از پنجره خانه شان دیده که گاهی سیگاری دود می کنم؛ بیا کمی باهم سیگار بکشیم. من برای نرگسی، تو برای هرچه که هست!"

فقط خندیدم و رد شدم. پسر شفق، همچین هم بی دست و پا نبود فقط کمی زیادی ساکت بود و با آن شلوار پارچه ای هایش تو را منحرف می کرد.

همان شلوار پارچه هایی که با پیراهن یقه دیپلماتی می پوشید و همیشه دکمه اولش باز بود. مرا از پنجره آپارتمانشان دیده و از من سیگار مشترک می خواهد که چه؟

پوزخندی می زنم و تا آخر رفتنشان از خانه بیرون نمی آیم. در واقع انگار حجم عظیمی از حال بد، پاگیرم شده است.


romangram.com | @romangram_com