#محاق_پارت_235

سری تکان می دهم و روی زمین زانو می زنم. آرام گل را درون حفره می گذارم. با لبخند خاک های اطراف را روی ریشه گل ها می ریزم و نگاهش می کنم.

از جا بلند می شود و خاک شلوارش را می گیرد. دستمال تر شده ی روی چهار پایه را دستش می دهم:

ـ با این پاک کن، دستت هم درد نکنه.

حرفی نمی زد و تنها با سرتکان دادنی، دستمال نم دار را می گیرد و روی شلوار پارچه ای ساده اش می کشد. شفق جانمان با قامت تیرآهنی اش وارد حیاط می شود و در را با صدا می بندد. نیلوفر یک لیوان چای اضافی را دست شفق می دهد و شفق با لبخند حال همه مان را می پرسد.

با لبخند، سلام احوال پرسی می کند و با همایون بیشتر خوش و بش می کند.

نیلوفر که گوشی موبایلش زنگ می خورد با لیوان چایی اش می رود. برایم چندان اهمیت ندارد که مدتی ست؛ تماس های تلفنی اش زیاد شده است و هیچ حرفی به من نمی زند.

حسام، پسر کوچک شفق، با گل های بنفشه درگیر بود. کنارش ایستادم و به ابروهای درهمش و توجه اش به خاک گل ها نگاه کردم. دستی دور لبه گلدان سفالی کشیدم:

ـ پدرتون می گفتن به گل نرگس خیلی علاقه دارید؛ اما فضای اینجا برای کاشت گل نرگس مناسب نیست.

نگاهم کرد. به چشم هایم زل زد:

ـ پدرم نمی دونه؛ اگر نرگس دوست دارم، یه نرگسی هم میون هست!

لبخندم بیشتر کش می آید:

ـ چرا بهش نمی گی؟

گلدان را روی چهارپایه می گذارد و به دیوار سیمانی پشت سرش تکیه می دهد:


romangram.com | @romangram_com