#محاق_پارت_260

نگاهش را به من می دهد. میثم در جایش جا به جا می شود:

ـ قبل حرفت یه چیزی بگم پامچال!

منتظر نگاهش می کنم و طوطی دوباره " بچه خوبیه" را تکرار می کند.

ـ نمی دونم چه قدر این قضیه جدی هست؛ اما دقیقا یک هفته ست، یه ماشین شاسی بلند توی کوچه کشیک خونه رو میده و دنبال خشایار میره!

خشایار کلافه دستی روی صورتش می کشد:

ـ شک کرده بودم. من بهشون گفتم که پامچال قراره اون چیپ رو بده!

از جا می پرم:

ـ یعنی چی؟ برای خودت یه چیزی گفتی؟ من نمی دونم اون لامصب چیه و محتویاتش چی می تونه باشه! یه مشت مافیا دنبال خودت راه میاری که چی بشه؟

سرش را تکان می دهد:

ـ مجبورم، اگه کیان پشتم نباشه، کله گنده های بدتری زیراب می زنند و تو به خطر می افتی! تو به خطر بیوفتی چیپ به خطر می افته بعدش من و بقیه!

دستم را بی اهمیت در هوا پرت می کنم:

ـ به درک سیاه! تو و اون بابای عوضیم همه اش سرتون توی زندگیمه! همایون رو ببین، یه روز هم از خونه بیرون نمیره، این میثم که سر همایون توی خونه ست! یک هفته ست؛ نیلوفر کلاساش رو نرفته. هممون از زندگیمون افتادیم؛ اما هیچی هم نمی دونیم!

از جایش بلند می شود و طوطیش را از دست نیلوفر می گیرد. شکلاتی از روی میز برمی دارد:


romangram.com | @romangram_com