#محاق_پارت_233

دقیقا بد آن شب، حالم بد می شد و کابوس هایم می رفتند و می آمدند. همایون می گفت؛ من هم روان شناس لازم هستم.

نیلوفر؛ اما حال خودش خوب بود، دلش را نمی دانم. گاهی خرید می کرد. گاهی هم با دختر همسایه که مادر پیری داشت، درس می خواند. کلاس هایش را با همایون می رفت و به فکر من هم بود.

آهنگ سینا سرلک را زیاد گوش می داد؛ همان که چشم آبی داشت و موهای شرابی!

میثم از دور حواسش جمع بود که یک وقتی عرفان سر راه نیلوفر نیاید. خدا را شکر که نمی آمد و خاطرات را زنده نمی کرد. خاطرات را باید زنده به گور کرد از بس که آدم را زنده زنده می کشتند.

می دانستم که نیلوفر گاهی عکس های دونفره شان نگاه می کرد، گریه نمی کرد، خیره و با حزن خاصی عزاداری می کرد. گاهی هم روی اعصاب من لگد می زد. موهایش را می بافتم و با اصرارش از عطر عرفان می خریدم. این دختر وابسته به خاطرات بود و بس.

امروز پسر شفق جانمان آمده بود. همان که چیزی تا زیر چشمش را نمی دید. سلام آرام و خداحافظش بدتر از آن. نیلوفر به تمسخرش می گرفت. همایون تذکر می داد، درست مثل پدرهایی که بچه تربیت می کردند.





حالا کنار پسر شفق ایستاده بودم و به دست های خاک خورده اش نگاه می کردم. با آرامش و حوصله، کودها را با خاک قاطی می کرد و گل ها از را گلدان بیرون می آورد. مادرش اسمش " خانم" بود. برایم گفت؛ کاشتن گل در زمستان چندان تاثیری ندارد، آخر می سوزد و می میرد.

حرفش را پشت گوش انداختم، بااینکه می دانستم راست می گوید. کرمم گرفته بود تا گل بکارم و نتیجه ببینم. به گلفروشی گفته بودم؛ گلی می خواهم تا در زمستان رشد کند. اول خندید و بعد یک دیوانه در ذهنش حواله ام کرد که اصلا مهم نیست.

کنار حسام روی دو پایم می نشینم:

ـ میشه منم کمک کنم؟

سری تکان می دهد و بیلچه اش را دستم می دهد:


romangram.com | @romangram_com