#محاق_پارت_232

و سوال بوی گندش را رفع می کند. قد کوتاه و موهای سیم ظرف شویی که کاملا سیاه و یک دست رو به بالا رفته بودند. حجم بزرگی از کلم را بالای سرش داشت.

می دانم مسخره کردن کار درستی نیست؛ اما خب... بی خیالش!

میثم لقمه ای برای نیلوفر درست کرد و نیلوفر را راضی به خوردن جگرهای خوش لعاب کرد.

بیشتر از سه جگر نخوردم. کلا از جگر و دل و قلوه متنفر بودم. الان هم شکمم بال می زد؛ وگرنه صبحانه ی فردا صبح خوردن را ترجیح می دادم.

سر به شانه ی همایون چسباندم و نیمه گاز نزده ی نانش را سمتم گرفت. سری تکان دادم و لقمه را پس زدم. با گوشه ی ناخن اشاره ام، خط های روی میز چوبی را لمس کرد و پالتوی همایون را بیشتر به خودم فشردم.

دو میز چوبی کنار هم چندنفری نشسته بودند. یک دسته پسر که شوخی ها خرکی می کردند. همین دودقیقه پیش یک زیرپایی جانان برای رفیق خودشان گرفتند و پسره ی طفل معصوم با مخ به میز رو به رو خورد. بماند که چه غش و ضعفی راه انداخته بود.

دو بشقاب جگر به خوردش دادن تا جان گرفت. میثم ساکت بود. عمق ناراحتی او را هیچ وقت درک نکردم. همایون ناراحت که می شد؛ یک ریز غر می زد و فحش می داد؛ اما میثم چیزی نمی گفت و تنها غمگین سیگار می کشید.

اگر ماندانا جانمان می فهمید؛ دوردانه ای که با صد آیه و نذر به دنیایش آورده به خاطر خودش، سیگار می کشد، بل بشو راه می انداخت.

از روی صندلی ها چوبی بلند شدیم و میثم سینی جگر و نان ها را برد. همایون من و نیلوفر را سمت ماشین روانه کرد. بخاری را تا ته زیاد کرد و منتظر میثم شد.

*

بیشتر از چند هفته شده بود که در خانه جدیدمان زندگی می کردیم. آرام و بی هیچ دغدغه ای که مرا بترساند.

راستش من می ترسیدم؛ اما نه آنقدر که شب کابوس ببینم و خون دماغ شوم.

راست ترش را بگویم؛ همایون بیشتر شب ها اینجا می ماند و مراقبت می کرد.


romangram.com | @romangram_com