#محاق_پارت_231

#پارت_76

بی خداحافظی رفتیم. گشنه و بی خوردن باقالی پلو با ماهی که رُسَم را در آورد.

نیلوفر شکمش صدا می داد و همایون عصبانی بود. حقمان در واقع این نبود. اصلا تقصیر ما نبود که میثم تن به ازدواج نمی داد. دقیقا وسط هوارهایمان مادر میثم گفت؛ نکند دلش برای من و نیلوفر سریده؟ همایون آن قدر داغ کرد که با یک بُشکه آب تگری هم نمی توانستیم آرامش کنیم.

مصطفی خان از همه ساکت و آرامتر، تنها دعوا را تماشا کرد و این آخری ها، یک داد جانان سر همسرجانش زد.

از بگو مگو های آن ها که نگویم؛ اما ابهت آقا مصطفی تومانَم را گرفت و تا آخر جنگ و جدلشان از کنار اپن آشپزخانه جُم نخوردم.

کمی بعد، در سکوتی که از ما بعید بود، جلوی جگرکی رفیق میثم، ماشین متوقف شد.

دور یکی از میزهای بیرون نشستیم. لامپ مهتابی نئون به سر در جگرکی چسبیده بود و هرچند یک بار خاموش روشن می شد و نوشته ی " جگرکی شازده کوچولو" نمایان می شد.

جگرهای به سیخ کشیده شده را جلوی رویمان گذاشت. پسر بد قامتی بود. بس ناجوانمردانه، زشت و پر از اخم! نمی دانم این رفیق میثم از کدام کارخانه کودسازی آمده است که بوی گند می داد.

نیلوفر همان اول با گوشه ی روسری ساتنش جلوی بینی اش را گرفت و با چهره ای درهم به جگرها نگاه کرد.

می دانستم این دختر نازنازو، عمرا لب به جگرها بزند.

ـ این چرا اینجوری بود؟

همایون با دست و نان های سنگگ به جان جگرها افتاد و گفت:

ـ چوپانه!


romangram.com | @romangram_com