#محاق_پارت_226
ـ دعواتون شد؟
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOOtFd6ukq_iA
#پارت_هفتاد_پنج
#پارت_75
ـ دعواتون شد؟
در کمد را محکم می بندد و تیشرت در دستش را روی تخت پرت می کند:
ـ دلم می خواد، بگیرم اینقدر بزنمش که صدا سگ بده، کثافت!
با ابرو بالا رفته نگاهش می کنم. نفس عمیقی می کشد و از جیب پالتویش بسته سیگار بیرون می کشد، تکانی می دهد و متوجه نبود نَخی سیگار می شود. با اعصبانیت، پاکت سیگار را پرت می کند و فندک هم به همراهش محکم به شیشه ی آیینه قدی در اتاقش می خورد.
سریع سمت در می روم و آرام باز می کنم. متوجه آمدن تمام جمع به این سمت می شوم. نگاهشان می کنم و به پدر میثم می فهمانم" چیزی نشده است! "
در اتاق را می بندم و با قدم های آرامی سمت میثم می روم. میان راه، صندلی چرخ دار پشت میزش را بر می دارم. کنار میثم می گذارم و بازویش را فشار می دهم.
روی صندلی می نشیند. رو به رویش روی تخت می نشینم و نگاهش می کنم:
romangram.com | @romangram_com