#محاق_پارت_227

ـ می تونی بهم بزنی اینو که می دونی؟

با اخم نگاهم می کند و با صدای بلندی فریاد می کشد:

ـ من نمی خوامش، می دونی که؟ هفت جد آبادم کفن بشن، این رو نمی خوام.

دستگیره در، بالا پایین می شود. نگاه کوتاهی به در می کنم و باز به میثم چشم می دوزم:

ـ داد نزن، با داد زدن چیزی حل نمی شه.

دست هایم را روی سر زانه هایش می گذارم:

ـ می ریم بیرون، همه چی رو بهم می زنی؛ اما الان می خوام بدونم؛ چرا اینقدر عصبانی ای؟

ـ این پسره، داداش عوضیش، برگشته میگه؛ خواهرم تو رو دوست داره، شنیدم که اذیتش می کنی، کاری نکن دمت رو قیچی کنم...

نفسی می گیرد و با صدای بلند ادامه می دهد:

ـ برو دم بابات رو قیچی کن، خیکی هپل!

دست های یخ زده ام را روی دستش می گذارم:

ـ آبرو بری نکن، پدر مادرت هم بیرونند! همایون نیلوفر... قرار نیست به خاطر احساسات سیما اینجوری رفتار کنی.

هوفی می کشد و دست روی انگشت های یخ زده ام می کشد:


romangram.com | @romangram_com