#محاق_پارت_225

همین را کم داشتم! همین مردک چندش، همین موبلندِ نسناس ریقو!

هرچی صفت مزخرف است، برازنده او و موهایش است، کش فانتزی آبی ای دور سرش انداخته بود و هرچند یک بار، ریشه بلند موهایش را عقب می فرستاد.

به سیما نمی خورد، همچین برادر قالتاقی داشته باشد، خودش ساده و خانم و برادرش گفتن ندارد.

هودی آبی تیره اش را از تنش در آورد و روی تکیه گاه مبل گذاشت. با خوش برخوردی تمام با عمو مصطفی و ماندانا صحبت می کرد. زیر چشمی به تمام حرکاتش نگاه می کردم. چندباری هم، نیلوفر نیشگونی از دستم گرفت و متوجه ام کرد.

میثم هنوز از اتاق بیرون نیامده بود. سیما با ماندانا جان پچ پچ می کرد و هر بار با چشم به اتاق میثم اشاره می کردند.

نیلوفر با اخم به همایون نگاه می کرد که با گوشی موبایلش حرف می زد.

آقا مصطفی با برادر سیما خوش و بش می کرد و من، کمی بیشتر از خیلی به این قضیه مشکوکم!

آقای مصطفی سرش سمت من می چرخد:

ـ پامچال جان، میشه بری سراغ میثم؟

این یعنی " برو ببین، چه مرگش" و " زشت است؛ مهمان نشسته است"

همایون با لبخند نگاهم می کند و بشقابی جلوی برادر سیما می گذارد و تعارف های کلیشه ای می کند. نیلوفر هم کنار ماندانا جان می رود و با سیما شروع به صحبت می کند.

از جا بلند می شوم و با برداشتن گوشی موبایلم، سمت اتاق میثم می روم. تقه ای به در می زنم و بی آن که منتظر جوابی باشم، داخل می روم. میثم جلوی کمد لباس هایش با رکابی سفیدی ایستاده است و یک مَن که چه عرض کنم، شش مَن خم دارد.

به میز کارش که کنار کمد لباس هایش است، تکیه می دهم:


romangram.com | @romangram_com