#محاق_پارت_224

ـ اومدند...

دست های گوجه ایم را، می شورم و از روی صندلی ناهارخوری، شالم را بر می دارم. نیلوفر زودتر از من، سمت در ورودی می رود.

نگاه کوتاهی به خودم می اندازم و پشت همایون می ایستم.

پله های قطوری پذیرایی طی می شود، نگاهم تنها به میثم و سیماست که هردو با اخم بالا می آیند. همایون هوفی می کشد و زیرلب گفت" معلوم نیست؛ باز چی شده!"

شانه بالا می اندازم. عمو مصطفی با خوش رویی سلام بلندی می کند و میثم با ابروهای درهم و تنه ی محکمی به من، وارد می شود.

خاله با تعجب نگاه بهت زده ای به سیما و میثم می اندازد. نیلوفر که اوضاع را قاراش میش می بیند با صدای بلند خوش آمد می گوید.

جلوتر که می روم، تازه به چیزی بر می خورم که کمی، فقط کمی متعجب می کند. اخم هایم خود به خود در هم می رود و سلام سردی می کنم.

برادر سیما با بدجنسی لبخند می زند:

ـ حال شما؟

سری تکان می دهم:

ـ شما بهتر به نظر می رسی!

ـ شما رو دیدم؛ بهتر شدم.

نیلوفر ابرو بالا می اندازد و همایون مشکوک نگاهم می کند.


romangram.com | @romangram_com