#محاق_پارت_223

ـ خاله! ای خدا... ماندانا جانم، عزیز دلم، شما دوساله با سیما میری میای، میثم اگر حسی می خواست داشته باشه، توی این مدت یه حرکتی می زد.

ظرف شیشه ای سالاد را بر می دارم و سمت او، قدمی بر می دارم:

ـ اگر مشکل شما اینه که فکر می کنی با مدتی کنارهم بودنشون همه چیز روال میشه، باشه من با میثم حرف می زنم تا تلاش کنه؛ اما خاله، فکر سیما نیستی؟ فکر اینکه اگر دلبسته و یا حتی وابسته میثم بشه، بعد دلش بشکنه تو مسببش هستی؟ فقط فکر اینی که بچه ات خوشتیپه، خوش هیکل، فلان مدرک داره؟

نیلوفر دست روی شانه های خاله می گذارد:

ـ میثم کمی سختگیر هست، کمی هم نگاهش به همایونه. خودم شنیدم می گفت؛ می خواد همایون اول زن بگیره بعد خودش ازدواج کنه.

خاله سری تکان می دهد:

ـ می دونم، مصطفی هم این رو میگه، خب سیما یه دوست خوب داره، برای هما...

چشم هایم را گرد می کنم و خاله دهانش را می بندد. نیلوفر دست از نوازش شانه های خاله بر می دارد:

ـ عجبا، خاله ول کن سر جدتت، گیر دادی به این بیچاره. دو روز دیگه هم، من و پامچال رو شوهر میدی.

خاله با ناراحتی آشپزخانه را ترک می کند. نیلوفر نگاهی من به می اندازد و با تأسف سری تکان می دهد. تک خنده ای می زنم و کاهو ها را درون کاسه ی شیشه ای خُرد می کنم:

ـ کم بدبختی داریم، میثم هم اضافه شد.

خاله از خر شیطان پیاده نمی شد. می دانستم؛ بیشتر حساسیتش به خاطر نامزدی ناموفق میثم بود. حدودا اوایل آشنایی ام با خانواده آن ها، میثم با دختری نامزد کرده بود. دانشجو، دانشگاهشان بود، از هم فقط خوششان می آمد.

میثم می گفت؛ از قیافه و تیپ دخترک خوشش امده است؛ وگرنه علاقه خاصی ندارد. مادر و پدرش مخالفتی نکردند؛ ولی خب، آن دو، دعوا و جنجال زیاد داشتند، سر کنترل تلوزیون، سر لباس، سر رنگ و... آخر هم میثم نامزدی را بهم زد و بی خیال زن و زندگی شد.


romangram.com | @romangram_com