#محاق_پارت_222

ـ ببخشید خاله؛ اما مگه شما و عمو مصطفی دو روز پیش ازدواج کردید؟ الان دیگه ازدواج سنتی خیلی کم شده. یهو دست یکی توی دست یکی گذاشتن، جمع شده. دختر زوری شوهر دادن و پسر زوری زن دادن وجود نداره. میثم بچه نیست، می دونم یه تجربه تلخ داشته و شاید شما هم سر همون حساسید؛ ولی قبول کنید، خود میثم حواسش هست. بذارید درست تصمیم بگیره تا دو روز دیگه نگه؛ مامان تقصیر تو بود. می فهمی خاله؟

خاله چرخید و دستی روی پلاک طلایی دور گردنش کشید:

ـ دختر خوب هم توی این دوره زمونه کم شده. پسر من، درس خون، کارکُن، خوش تیپ، خوش هیکل، همه می خوان گولش بزنن.

نیلو، پوست خیاری از روی ظرفشویی بر می دارد و با خنده درون دهانش می گذارد:

ـ مانداناجون، پسرت سی و هشت سالشه! به نظرت عقلش نمی کشه؟

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOOtFd6ukq_iA





#پارت_هفتاد_و_چهار

#پارت_74

کلافه، روسری گلداری خوشرنگ را باز و بسته می کند:

ـ خودم همه اینا رو می دونم، حالا شاید یه مدت که کنار سیما باشه، علاقه مند بشه.

چشم هایم را درون کاسه اش می چرخانم:


romangram.com | @romangram_com