#محاق_پارت_221

نیلوفر فقط می خندید و هربار می گفت" ازدواج اجباری میثم" و میثم حرص می خورد.

به قدری مادرش از سیما خوشش آمده بود که تا یک بدرفتاری از سمت میثم می دید، خانه راهش نمی داد. میثم هم راهی جز به خانه رفتن همایون نداشت.

امروز قرار بر این بود؛ برادر سیما بیاید. مادر میثم همه مان را به مناسبت ورود این جنس مذکر به ناهار دعوت کرده بود. هرچند من، ترجیح می دادم نروم و پای کتابم باشم؛ اما از ماکارانی و باقالی پلو هایش نمی شود، گذشت.

میثم با بی میلی، دوش گرفت و همراه سیما راهی فرودگاه شد.

خیار وگوجه دست من بود و سالاد را نیلوفر درست می کرد. همایون با پدر میثم حرف می زد. مادر میثم هم از همان اولش قربان قد و بالای عروسش رفت و ما را کشت.

ـ بچه ام یه هفته ست، درست حسابی خونه نیومده.

نیم نگاهی به صورت چُرکش انداختم:

ـ خاله، تو نمی تونی مجبورش کنی با سیما ازدواج کنه.

نیلوفر دست از هم زدنِ ماست و سس کشید:

ـ من نمیگم میثم با عشق و این حرف ها بذار زنش رو انتخاب کنه؛ اما اینکه حق انتخاب به تک پسرت ندی، درست نیست که مانداناجون.

دم کنی برنج را کنار می گذارد:

ـ مگه من و مصطفی هم عاشق هم بودیم؟ ازدواج کردیم؛ عاشق هم شدیم.

کلافه چاقو را کنار می گذارم:


romangram.com | @romangram_com