#محاق_پارت_218
نیلوفر با تعجب می پرسد:
ـ چرا؟
ـ انگار زنگ زده بود به داداش تا بیاد تهران! مامان میگه؛ خودش گفته بگه بیاد تا حرف هامون جدی بشه. داره می بره و می دوزه.
نیلو از سبد انارها، یک انار بر می دارد:
ـ سیما که بد نیست، چرا فرار می کنی؟
پوزخندی می زنم و در یخچال را باز می کنم:
ـ ایشون هنوز به سن ازدواج نرسه. حالا خوبه، از همایون هم بزرگتری.
دهان کجی ای می کند:
ـ منم نمیگم سیما دختر بدیِ؛ اما ما درست نمی شناسیمش. اتفاقی همسایه ما شد، اتفاقی وارد زندگی ما شد، اتفاقی دل ننه ما رو هم برد. چیز بدی هم ازش پیدا نکردم. یه دانشجوعه ساده و یه خونه دانشجویی ساده تر!
در یخچال را با تاخیر می بندم:
ـ خب، پدر مادرش؟
حوله را، روی سرش انداخت:
ـ میگه؛ هردو خارجند، ننه زود باور منم باور کرده. حالا دوتا عکس با یه زن و مرد دیده، دلیل نمیشه طرف ننه باباش باشن که...
romangram.com | @romangram_com