#محاق_پارت_219
نیلوفر مشتی به بازوی میثم می زند:
ـ اون چشمای تنگِ مشکوک رو ببند، کم به دختر مردم شک کن. این همه آدم این شکلی هست؛ حتما همشونم واسه تو، نقشه دارند...
صندلی میز ناهار خوری را عقب می کشم:
ـ نیلوفر درست میگه، حالا خب یه مدت نامزد باش...
https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOOtFd6ukq_iA
#پارت_هفتاد_و_سه
#پارت_73
با بی خیالی شانه بالا می ندازد:
ـ حالا شاید من بخوام تو رو بگیرم، ننه من اینو نمی فهمه!
می خندم و نمکدانِ روی میز را سمتش پرت می کنم:
ـ غلط اضافی نکن.
romangram.com | @romangram_com