#محاق_پارت_217
ـ یه جور نگات می کرد انگار هیولا دیده!
شانه بالا انداختم و انار ها را درون سبد سفید رنگی ریختم:
ـ شفق خودش خیلی بامزه و مهربونه، پسرش زیادی مثبته. منو یاد اوایل همایون می انداخت؛ حتی به من دست نمی زد.
نیلوفر می خندد و گوشی اش را کنار می گذارد:
ـ الانم نه بغلت می کنه و نه زیاد می بوستت.
لبخند کمرنگی می زنم:
ـ داره منو ترک عادت میده.
میثم با حوله روی سر وارد آشپزخانه می شود و از سبد روی کابینت سیب بزرگی بر می دارد:
ـ جا این حرف ها، بیایید برای من، دنبال چاره باشید!
نگاهش می کنم و ابرو بالا می اندازم:
ـ به نظر نمیاد، مشکلی داشته باشی.
چند قدم نزدیک می آید و سیبی را زیر آب ظرف شویی می گیرد:
ـ حس می کنم؛ داره جدی میشه. دو روز پیش، صدای سیما رو شنیدم. داره بدبختم می کنه.
romangram.com | @romangram_com