#محاق_پارت_216
شفق می خندد:
ـ والا دخترم، این پسر خیلی کم حرفه، نمی دونم خاطر کسی رو می خواد یا نه!
هومی می کشم و دمپایی های لاانگشتی ام را از پایم در می آورم:
ـ بیایید داخل، میثم خوابه.
شفق خم می شود و خاک روی کفش های شمشیری اش را می گیرد:
ـ نه دخترم، باید بریم دستورات خانم خونه رو انجام بدیم. کاری نداری؟
نان و پلاستیک را همراه با هندوانه روی جا کفشی چوبی جعبه می گذارم:
ـ دستتون درد نکنه، دفعه بعد حتما خانمتون رو هم بیارید.
در حیاط که بسته می شود، شالم را از سرم بر می دارم و کنار در اتاق پرت می کنم. نیلوفر سر درگوشی، وارد آشپزخانه می شود:
ـ چه پسری داشت. جون میده مضحکه بشه.
چشم غره ای به طرز صحبتش می روم:
ـ پسر خیلی خوبیه. حرف مفت نزن.
به کابینت کنار یخچال تکیه می دهد:
romangram.com | @romangram_com