#محاق_پارت_215

می خواستم به جان کابوس ها بیوفتم و یکی یکی جر واجرشان کنم؛ اما زورشان زیاد بود. مردِ روز، آمدن نبودند، شب ها می آمدند، می کشتند و می رفتند.

این منِ خسته از خواب ها، کمی دل خوش می خواهد، تو داری؟

*

شفق جانمان دوباره آمده بود! با همان تیپ خز و خیلش، یک دست پر هندوانه و دست دیگرش انار. پسرش حسام هم با موهای صاف و لباس و پیراهن پارچه ای پشت پدرش وارد خانه شد.

لبخندی زدم و سه پله ی منتهی به حیاط را پایین آمدم. شفق از پشت آن سیبیل های کلفتش لبخند زد:

ـ سلام دخترم، خوبی؟ آق میثم امر کردن، اینا رو بخرم. انگار می خوایید حوض رو راه بندازید.

سرم را تکان می دهم و به حسام سلام می کنم. چند لحظه نگاهم می کند و دوباره سر در گردنش فرو می برد و نان سنگگ ها را سمتم می گیرد.

شفق به سر پایین رفته ی پسرش نگاه می کند:

ـ پامچال جان، اینم پسرم حسامـِ. وقت نشد معرفی کنم. فوق لیسانس مکانیک داره، تو تهرانم درس می خونه. به قولی معروف، از اون خرخون هاست که من می خوام.

نان سنگگ را روی دستم انداختم و یکی از پلاستیک های دست شفق را گرفتم:

ـ چه خوب، فکر می کردم پسرتون هم مثل خودتون راننده باشه.

حسام دوباره نگاهم می کند و سرش را باز پایین می اندازد. خنده ام را می خورم و می پرسم:

ـ این پسرتون مجرده؟


romangram.com | @romangram_com