#محاق_پارت_214

در دلم ترس می تاخت. حال خوب به ما نمی آمد چه در ته بهشت باشم چه در ته جهنمی که حقم است!

لامپ ها خاموش شد و ترس های من میان سرم ول می چرخیدند.

نیلوفر با همایون حرف زد. برایش خندید و کم کم پچ پچ کرد. از من می گفت. از منی که طاق باز رو به دیوار مثلا خوابیده ام.

چشم هایم را بازِ باز نگه داشته ام و جرأت نمی کنم به موبایلی که دو میلی متر با من فاصله دارد، نگاه کنم.

سرم می چرخید، چشم هایم دو دو می زد. باد از لای در نیمه باز سرک می کشید. چرخ می خوردم و به شبی می رسیدم که او گفت " آدم می کشد! دختری چند ساله و دختران چندین ساله"

می چرخم، درست مثل؛ کسی که وسط پیست رقص، می چرخد. نگاه نمی کند، می چرخد، دست هایش را حرکت می دهد، می چرخد! پایش را سُر می دهد، می چرخد!

از کودکی چرخیدم، دور خودم، دور کودکی که شبیه کودکی نبود! شبیه جنگ بدبختی بود.

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKOOtFd6ukq_iA





#پارت_هفتاد_و_دو

#پارت_72

چند سال گذشت و فراموشی سراغ من عمرا بیاید.


romangram.com | @romangram_com