#محاق_پارت_213
خمیازه ای می کشم و سراغ گوشی ام می روم. از شارژ بیرون می کشم و به صفحه خالی از هیچ تماس و پیامکم نگاه می کنم.
سر جایم برمی گردم و سرم را به بالشت می چسبانم. کمی نگذشته، نیلوفر می آید و همان موقع، پیامکی روی گوشی ام می آید.
پیامک را باز می کنم و با لبخندی، لیوان چای را بر می دارم. لبم را به لبه ی داغ لیوان می چسبانم و پیامک را می خوانم:
ـ سوپرایز رو دوست داشتنی؟
چای در گلویم می پرد و تند شروع به نوشتن می کنم:
ـ کدوم سوپرایز؟
به ثانیه نکشیده، جوابم می آید:
ـ جسد دختره!
لیوان از دستم می افتد و چایش روی پتوی مورد علاقه ام می ریزد. دستم را روی دهانم می گذارم و با بهت به پیامک خیره می شوم. لرزش دست هایم توقف نشدنی ست و سرما تا نقطه کور بدنم رسوخ می کند.
نیلوفر از دستشویی بیرون می آید و درحالی که با حوله دست هایش را خشک می کند، می پرسد:
ـ راستی فردا قرار...
می چرخد و نگاه متعجبش به من می افتد. به پیامک خیره می شوم. می خوانمش، یک بار نه، دوبار هم کافی نیست! آنقدر می خوانمش که نیلوفر گوشی را از دستم می کشد و پیامک را پاک می کند.
پتویی دورم می پیچد و مجبورم می کند تا چشم ببندم. نمی خواهم چشم هایم را ببندم. دلم نمی خواهد به کابوس هایم فرصت بازگشت بدهم.
romangram.com | @romangram_com